در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود»

و «کلمه»، بی‌زبانی که بخواندش، و بی «اندیشه»ای که بداندش، چگونه می‌تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با «نبودن»، چگونه می‌توان «بودن»؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرف‌هایی هست برای «گفتن»،

که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.

و حرف‌هایی هست برای «نگفتن»؛

حرف‌هایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی‌آرند.

حرف‌هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند،

و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا،

که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند،

و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیده‌اند؛

کلماتی که پاره‌های «بودنِ» آدمی‌اند...

اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند،

اگر یافتند، یافته می‌شوند 

و

در صمیم «وجدان» او، آرام می‌گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می‌کشند و، دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب برمی‌افروزند.

...

سرود آفرینش از کتاب هبوط در کویر دکتر شریعتی


پی نوشت 1: بچه تر که بودم این متن و بعضی دیگه ار متن های شریعتی رو خونده بودم اون زمان این متن رو خیلی نمی فهمیدم اما بار ها می خوندمش و ازش لذت می بردم. اما حالا احساس می کنم به حکم " هر کسی از ظن خود شد یار من " این سرود رو بعضی وقت ها با تمام وجود حس می کنم.


پی نوشت 2:این روزا 2تا کار مفید دارم می کنم. 1) کتاب فروغ ابدیت رو می خونم. 2) دارم برای تا آخر سال برنامه ریزی می کنم.